یه مسافر، یه غریبه، یه شبم بی پنجره می روم با کوله بار سرگذشت و خاطره خسته ام از خستگی ها خسته از این لحظه ها می شمارم لحظه ها را بر نمی آرم صدا قصه های من غمگین اگه تلخه اگه شیرین می روم تا واسه فردا بسازم دنیای رنگین هر جا می رم همه می گن یه غریبه اومده نمی بینم هم صدایی اینم از بخت بده من پر و امید اما دلم در التهابه می رم که تا در غربتم نوری بتابه ای زندگی بیزارم از بیهوده بودن می رم که تا پیدا کنم فردای روشن
‏این چه دردیست خدایا که نه درمان دارد نه سر رفتن از این سینه ی ویران دارد شده بازیچه دست ش همه خاکستر من باز آهنگ شرر بر تن بیجان دارد این چه روزیست خدایا که ز شب تیره تر است یا دل من هوس کلبه احزان دارد چه دل بیکس و بی همسفری دارم من که ز غم هم هوس بوسه ی پنهان دارد ز غریبی نگهم خیره به هر بام و در است تا که قصد گ ذر از کوچه ی احسان دارد پر کشیدم چو تبسم به لبانش دیدم دل من حسرت لبخند فراوان دارد عشق از حوصله طاقت ما بیرون است وقت آن خوش که امان از دل

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ighttomo رادیو کودکانه بهترین های هند دانلود آهنگ پارتی اینجا همه چی هست